تبلیغات
ردپای خیس من - حتی وقتی پیر میشی عاشق باش!
پنجشنبه 4 اسفند 1390

حتی وقتی پیر میشی عاشق باش!

   نوشته شده توسط: یه دختر ...    نوع مطلب :زمزمه های عاشقی ،

یه مدیر داریم تو کیلینیکمون چن وقته ذهن منو مشغول کرده!

*داستان از این قراره که این آقای مدیر کیلینکمون حدوداً 7-56 سالشه و همه خیلی ازش حساب میبرن.
چن روز پیش با دوستم رفتیم پیشش که فاکتور آژانسمونو امضا کنه.
دوستم گفت آژانس من گرونتر شد چون من با تاکسی بانوان اومدم.
آقای مدیر با تعجب پرسید خانومه رانندگیش خوب بود؟ راحت اومدی؟
دوستم کلی تعریف کرد و گفت آره رانندگی خانومه خیلی خوب بود.
آقای مدیر یه پشت چشمی نازک کردو گفت خانوما همشون رانندگیشون افتضاحه بجز خانوم من!
من با خنده گفتم نه همیشه ام اینطوری نیست.
آقای مدیر با غیض نگام کردو گفت نه! فقط خانوم من دست فرمونش خوبه! خانوم من دست فرمونش از مردا هم بهتره!
به زور جلوی خندمو گرفته بودم که دوستم با پاش زد رو پام که یعنی اینو!
حالا ما به زور خدافظی کردیم اومدیم از اتاق بیرون. تا دوستم اومد بخنده زدم بهش گفتم الآن تو دوربین میبینمون!
خلاصه یه 5 دیقه ای خندمونو قورت دادیم!
پیش خودم گفتم چه خوبه یه نفر اینطوری از زنش تعریف کنه ها!

**
دیروز دوباره کار پیش اومد و رفتم پیش آقای مدیر.
احوالپرسی و این حرفا پیش اومد. منم واسه خودشیرینی گفتم خانومتون چطوره؟
سرشو بلند کردو یه نگاه معنی دار بهم کرد گفت تو خانوم منو میشناسی؟
گفتم نه ولی شما انقد از ایشون تعریف کردین منم مشتاق شدم!
گفت بله بله خانوم من خیلی تعریف داره.
گفتم ایشونم به خوبی خودتونن.
گفت نه اصلاً. خانوم من خیلی خیلی بهتر از منه. اصلاً قابل مقایسه نیست! خیلی خوبه خانوم من!
خیلی حرصم گرفته بود ازش. از طرفیم از این اخلاقش خوشم اومده بود که اینطوری از زنش تعریف میکرد.

در واقع خیلی مهمه که آدم در رابطه با همسر با دیگران ولو اینکه اونو نمی شناسن چطور صحبت کنه.
این یکی از مواردی بود که سعی میکنم همیشه یادم بمونه!
اینکه هم به همسرت احترام بذار و هم کاری کن که دیگران بهش احترام بذارن!


حسین
یکشنبه 4 تیر 1391 09:48 ب.ظ
جالب بود
مهدی.ک
پنجشنبه 17 فروردین 1391 02:33 ب.ظ
درود و هنگام نیک،

مطمئنین که اینجوری نبوده و نمیخواسته با این روش کم کم صر صحبت رو باز کنه و اغفالت کنه؟
پاسخ یه دختر ... : آره بابا. مردک عاشق زنشه!
البته منم آدمی نیستم که هر کسی بتونه با این ترفندا سر صحبتو باز کنه!
POORIYA
دوشنبه 15 اسفند 1390 10:33 ب.ظ
salam
omidvaram salamat bashid
پاسخ یه دختر ... : سلام.ممنون از لطف شما
POORIYA
پنجشنبه 11 اسفند 1390 11:12 ب.ظ
salam
taghdim be shoma
یکی بود یکی نبود. یه روزی روزگاری یه خانواده ی سه نفری بودن. یه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از یه مدتی خدا یه داداش کوچولوی خوشگل به پسرکوچولوی قصه ی ما میده، بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت .
پسرکوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن. اما مامان و باباش می‌ترسیدن که پسرشون حسودی کنه و یه بلایی سر داداش کوچولوش بیاره.اصرارهای پسرکوچولوی قصه اونقدر زیاد شد که پدر و مادرش تصمیم گرفتن اینکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن.
پسر کوچولو که با برادرش تنها شد … خم شد روی سرش و گفت
داداش کوچولو! تو تازه از پیش خدا اومدی ………. به من می گی قیافه ی خدا چه شکلیه ؟ آخه من کم کم داره یادم میره!؟؟
پاسخ یه دختر ... : ای جانم! مرسی
POORIYA
شنبه 6 اسفند 1390 10:57 ب.ظ
salam
به روزها دل مبند ، روزها به فصل که میرسند ، رنگ عوض میکنند

با شب بمان ، شب گرچه تاریک است ، لیکن همیشه یک رنگ است
پاسخ یه دختر ... : mer30
كاكتوس خان
شنبه 6 اسفند 1390 07:46 ب.ظ
بقول معروف ایول داره این آقا !!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.