تبلیغات
ردپای خیس من - ترس از شنا
جمعه 23 دی 1390

ترس از شنا

   نوشته شده توسط: یه دختر ...    نوع مطلب :خاطرات من ،

یادمه اولین باری که پامو تو استخر گذاشتم یه ترس عجیبی تو وجودم بود. ترس از مردن، خفه شدن...
رو همین حساب اون وقتا که با مامانم میرفتم استخر و چیزی بلد نبودم همش یه گوشه استخر بودمو دستمو گرفته بودم به میله و الکی دست و پا میزدم!
از دیدن بقیه حسرت می خوردم اما ترسمم اجازه نمیداد پامو از کف استخر بلند کنم یا دستمو از میله ها ول کنم.
مامانمو میدیدم که چقد راحت شنا می کنه و با جود اینکه خیلی بهم اصرار میکرد از جام تکون نمی خوردم!
جالب بود که بچه های کوچیک 4-5 ساله خیلی راحت و بیخیال بالا و پایین میپریدن و من همش پیش خودم میگفتم خوبه که نمی ترسن!
تا اینکه یه روز دیدم اینطوری نمیشه!
سعی کردم که پامو از زمین جدا کنم ولی بازم نمیشد!
تا متوجه میدشم زیر پام خالیه بدو دستمو می گرفتم به کنار استخرو پامو به زمین میرسوندم.
شنیدین میگن ترس آدم خیلی قویه؟ من واقعاً اون زمان تحت سلطه ی مطلق ترسم بودم و خودمم اینو حس می کردم.
بالاخره یه روز پامو از زمین جدا کردمو روی آب لیز خوردم.
شاید مسخره باشه اما لذت اون لحظه رو هیچوقت فراموش نمی کنم.
میله های کنار استخرو با ترسم تنها گذاشتم و روی آب سر خوردم.
تازه اون موقع بود که فهمیدم آب و شنا کردن چه لذتی داره! و فهمیدم مبارزه با ترسم باعث شد این لذتو تجربه کنم.
جالب بود خیلی سریع انواع شنا رو یاد گرفتم.

از اون وقت هر بار که میرم استخر و یکیو مثل اون موقع های خودم میبینم بهش میگفتم رها کن! ترسو رها کن و لذت این رهایی و آرامش آب رو با تمام وجودت حس کن


نفس مرادی
دوشنبه 28 بهمن 1392 12:03 ق.ظ
سلام خوشبحالتون من خیلی از آب و شنا کردن خوشم میاد ولی خیلی میترسم
پاسخ یه دختر ... : فقط سعی کن با دور کردن ترست از دنیای امنت فاطله بگیری و به دنیای ناشناخته ی جدید بیای. اونوخ میبنی چقد راحت بودو تو فکر میکردی سخته
POORIYA
جمعه 30 دی 1390 08:44 ب.ظ
POORIYA
پنجشنبه 29 دی 1390 11:06 ب.ظ
(((TAGHDIM BE SHOMA)))

آسمان را بنگر که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد
یا زمین را، که دلش از سردی شب های خزان
نه شکست و نه گرفت
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید
و در آغاز بهار دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت
تا بگوید که هنوز پر امنیت احساس خداست
ماه من غصه چرا؟
تو مرا داری و من هر شب و روز،
آرزویم همه خوشبختی توست
ماه من دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن
کار آنهایی نیست که خدا را دارند …
ماه من غم و اندوه اگر روزی هم مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات، از لب پنجره عشق،
زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود که خدا هست، خدا هست!
او همانی است که در تارترین لحظه شب
راه نورانی امید نشانم می داد
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد
همه زندگی ام، غرق شادی باشد
ماه من غصه اگر هست بگو تا باشد
معنی خوشبختی، بودن اندوه است
این همه غصه و غم، این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه، میوه یک باغ اند
همه را با هم و با عشق بچین …
ولی از یاد مبر، پشت هر کوه بلند
سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند
که خدا هست، خدا هست …
و چرا غصه چرا؟
پاسخ یه دختر ... : mer30 aaali bud
كاكتوس خان
یکشنبه 25 دی 1390 01:09 ق.ظ
از آب استخر نباید ترسید اما از آبهایی عمیق تر و خروشانتر چرا. چون ذره ای ترس هم شرط عقله. یاد اون فامیل دورمون افتادم كه غواصی بود برا خودش و جونشو سر نجات یه نفر توی آب یه رودخونه ای كه نمیشناخت و برای تفریح اونجا رفته بود داد. بقول معروف آب نامرده. درمورد برق هم شنیدم برق با كسایی كه ازش نمیترسن و سالها باهاش كار كردن بدتر تا میكنه.
حالا شما بسط اش بده به اون ترسی كه مد نظرته. ترسم اگه بجاش باشه چیز بدی نیست.
یه دوست
شنبه 24 دی 1390 07:43 ب.ظ
چه جالب
در عین سادگی خاطره ای که تعریف کردی چه نکته خوب و قابل تاملی توش بود
واقعن اگه ما تو زندگی خیلی ترس ها رو کنار بذاریم و جرات شنا کردن تو دل زندگی رو داشته باشیم ، میبینیم که خیلی چیزا ترسناک نبودن هیچ ، بسیار لذت بخش هم بودن

مرسی از مطلب جالبت
غریبه
شنبه 24 دی 1390 07:13 ب.ظ
اگر روزی دلم گرفت
یادم باشد
که خدا با من است
که فرشته ها برایم دعا می کنند
که ستاره ها
شب را برایم روشن خواهند کرد.
یادم باشد
که قاصدکی در راه است
که بهار نزدیک است
که فردا منتظرم می ماند
که من راه رفتن می دانم و دویدن
و جاده ها
قدم هایم را شماره خواهند کرد.
اگر روزی دلم گرفت
یادم باشد
که خدای من اینجاست
همین نزدیکیها
و من...تنها...نیستم
آپم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.